درباره نویسنده
گیسو خانوم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • گیسو خانوم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/٢٥
  • سمینار
  • ۱۳٩۱/٢/۱٠
  • ۱۳٩۱/٢/۳
  • دندانپزشکی
  • ۱۳٩۱/۱/٢۸
  • روزانه
  • عکس
  • ۱۳٩۱/۱/۱٦
  • اولین پست سال 91
  • آخرین پست سال 90
  • روزهای پایان سال
  • آخرین روز خونه...
  • آخرای اسباب کشی!
  • ادامه اسباب کشی
  • خونه جدید
  • اسباب کشی 4
  • اسباب کشی 3
  • اسباب کشی 2
  • اسباب کشی
  • سفرنامه
  • مسافرت
  • دختر و مادر نگران
  • تولد
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱
  • باز هم غیبت!
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
  • دیوانه شدم!
  • کیک آماده
  • پدر
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
دوستان من
  • آکواریوم
  • جودی ابوت
  • روزهای زندگی ما
  • روزهای بهم ریخته
  • ...آبی آرام بلند...
  • خاطرات زهرا نازنازی
  • دنیای این روزهای من
  • پلنگ صورتی
  • زیر چتر خاطرات من
  • همه رویاهای ناتمام من
  • چه درونم تنهاست...
  • درد دلهای من با مادرم
  • زندگی ام رو میسازم
  • هوران
  • نانازی بانو و آقا خرسی
  • برای تو...
  • دنیای کودکانه کیهان
  • قصه شب یلدا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



گیسو خانوم
من زنم... همسرم... مادرم... همین! اولی برای خودم، دومی برای همسرم و سومی برای فرشته کوچولوم...
 
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/٢/٢٥

فکر کنم یک هفته بیشتره که هیچ پستی نذاشتم. نمیدونم چرا حسش نیست. بیشتر وقتا نا امیدم و غصه دارم. شاید دلیل خاصی نداشته باشه، شایدم بخاطر اینه که خیلی به چشمم فکر میکنم. هی به خودم میگم که همه چیز درست میشه ولی خوب چه میشه کرد که انگار افکار منفی دست از سر آدم برنمیدارن.

این هفته اتفاق خاصی نیفتاد فقط یکی از فامیلامون که چند وقت پیش هم راجع بهش نوشته بودم فوت شد و من خیلی خیلی ناراحت شدم. وقتی یه پدر خوب و مهربون از دنیا میره تنها چیزی که فکر منو مشغول میکنه اینه که دختراش چیکار میکنن. البته میدونم که زندگی در جریانه و زمان خیلی چیزا رو حل میکنه ولی هیچ چیزی جای پشتیبانی پدر رو نمیگیره. 

کاشکی یه ذره روحیه ام بهتر میشد و دنیا بهم میخندید، شایدم من باید اول بهش بخندم و همه چیزو ساده بگیرم

نظرات ()



سمینار
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/٢/۱٧

سمینار خوب بود. قبلش اصلا استرس نداشتم ولی وقتی رفتم پشت تریبون داشتم میمردم!!! یعنی این دستم ناخودآگاه میلرزید! برای اینکه هیئت داوران نبینن چسبوندمش به میز که کمتر بلرزه استرس ولی در کل خوب بود. مدیر عاملمون هم کلی ازم تعریف کرد گاوچرانفرداش هم با یکی از همکارای قبلیم که الان تقریبا 11 ساله با هم دوستیم رفتیم تو کافی شاپ همون هتلی که همایش بود یه کافه گلاسه دبش زدیم به بدن. دختر خیلی خوبیه ولی الان چند ساله که یه شرکت دیگه کار میکنه.

پنجشنبه صبح هم دختری رو بردم پارک. خیلی وقت بود پارک نرفته بود کلی بهش خوش گذشت. جمعه هم قوم شوهر رو مهمون کرده بودم هورا  اونا هم از خونه مون تعریف کردن. 

امروز هم باید دختری رو ببرم برای یه دندون دیگه اش. دیگه اگه خدا بخواد آخریه. شبم مهمونیم خونه یکی از دوستای همسری. من فقط آقاهه رو دیدم. نمیدونم خانومش چطوریه دو تا بچه هم دارن. امیدوارم خوش بگذره.

عکسم میذارم نمیدونم چرا الان حسش نیست خیال باطل

نظرات ()



 
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/٢/۱٠

چهارشنبه اولین مهمونی خونه مون افتتاح شد. مامانم اینا بودن. براشون تو فر مرغ درست کردم. خیلی خوشمزه شد! (از خودم تعریف کنم!) کلی هم از وسایلم و خونه تعریف کردن! شب هم بعد از رفتن مهمونا با همسری و دختری رفتیم سه تا ساندویچ خریدیم و رفتیم پارک خوردیم. البته یه دوجین گربه هم دور و برمون بودن. 

پنجشنبه عصر هم یه سر رفتیم به برادرشوهری زدیم که خونه تنها بود. خیلی خوشحال شد از دیدن ما. براش غذا هم برده بودم چون خیلی خیلی دوسش دارم. (برعکس جاری شیطان)

در مورد چشمم این چند روز خیلی استرس داشتم و نگرانی. همش منتظر اتفاقات بد بودم. ولی سعی کردم یه تصمیم جدید بگیرم. باید قبول کنم که این بیماری تا آخر عمر با منه و من باید مراقب باشم که اتفاقی نیفته. پس بهتره جلو جلو غصه نخورم. همش به خودم تلقین میکنم که همه چیز خوبه خوبه. 

فردا هم که تعطیلیه عینک به مناسبت روز کارگر. اگه بشه میخوام برم موهامو کوتاه کنم چون وضع موهام خیلی خیلی بد شده. خیلی وزوزی و در هم برهم شده خنثی

سه شنبه هم که سمینار دارم. دعا کنین همه چیز به خوبی و خوشی بگذره. چند تا از همکارام قراره بیان هی دست و بزنن و جیغ و بعدم یکی غش کنه بیفته! مثل کنسر*تهای ما*یک*ل جک*س*ون!!! یعنی تصور کنین تو یه همایش صنعتی یه همچین اتفاقی یول

راستی عکسای خونه رو هم آوردم که تو پست بعد براتون میذارم! 

نظرات ()



 
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/٢/۳

من فقط تندی اومدم از خودم بگم و برم. چهارشنبه رفتیم دکتر و گفت فردا بیاین برای اسکن و این حرفا منم معاینه کرد گفت شبکیم چند تا سوراخ ریز شده و باید لیزر کنم. دیگه چشمتون روز بد نبینه یه ذره روحیه داشتم همونم از دست دادم دیگه تا تهشو تو فکرم رفتم تا کوری و این حرفا. فرداش رفتیم برای لیزر درد نداشت ولی خیلی وحشتناک بود! دیروزم مامانم عمل کرد الان خدا را شکر بهتره. 

شیما جون پنجشنبه همش یاد حرفت بودم و میخندیدم! واقعا خانواده شوهرم اشکالشون اینه که خیلی شمال میرن!!!

خواهرشوهرم خیلی کمک کرد این چند روز اینو نوشتم که یادم باشه! ببخشید اگه نمیتونم بهتون سر بزنم خیلی نمیتونم جلوی کامپیوتر باشم. الانم مانیتورو نگاه نمیکنم! همینطوری دارم تایپ میکنم! 

دعا کنین که مشکلی برای چشمم پیش نیاد و همه چیز به خوبی و خوشی بگذره

بهتون سرمیزنم اگه دیرتر کامنت گذاشتم ببخشید چون خیلی نباید جلوی کامپیتر باشم

نظرات ()



دندانپزشکی
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/۱/۳٠

دیروز رفتیم دندون دختری رو درست کردیم. بالاخره موفق شدیم! یه خانوم دکتر خیلی خلیی مهربون و با حوصله. من که عاشقش شدم بغل یکی از دوستای همسری بود و اولش میگفت دست و دلم میلرزه نمیتونم براش کار کنم انگار دختر خودمه. البته تمام مدت دختری داشت گریه میکرد. خیلی سریع کارشو انجام داد حالا باید دوباره سه هفته دیگه بریم برای یه دندون دیگش. آخرشم دوتا انگشتر بهش جایزه داد. این ترس دختری از دندونپزشکی فکر کنم ارثیه! چون منم همینطورم! دختری تو اتاق دکتر گریه میکرد منم تو اتاق انتظار!!! 

بعدم تو ماشین خوابید تا رسیدیم خونه، بازم خوابید تا 8 شب! منم یه ذره کارامو کردم. بالاخره قرار شد جمعه بگیم مادرشوهری اینا بیان خونه مون. 

امروز عصر هم میریم دکتر برای چشم مامانم. دعا کنین همه چیز به خیر و خوشی انجام شه.

راستی یادتونه یه مقاله داده بودم برای یه همایش؟ حالا مقاله انتخاب شده و باید برم ارائه بدمش از خود راضی

------------

دیروز تولد بهترین پدر دنیا بود.... دومین تولد بدون حضور خودش..... ولی من بازم خدا رو شکر کردم بخاطر آفریدن بهترین پدر دنیا حتی اگه دیگه نیست

نظرات ()



 
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/۱/٢۸

این هفته یه مقدار استرس دارم. البته شما بخونین یه مقدار ولی تو دل من معلوم نیست چه خبره!!! 

دندون دختری خرابه و باید درست بشه که شدیداً رو اعصاب منه! مامانم هم باید آب مرواریدشو عمل کنه که اونم باز فکرمو مشغول کرده. خدایا همه اینا رو به خیر بگذرون

شنبه با کلی استرس و نگرانی و ناراحتی از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده (!) رفتم دختری رو از پیش مامان برداشتم و رفتیم خونه خودمون. با اینکه راه یه مقدار دوره ولی احساس میکنم از قبل خیلی خیلی بیشتر انرژی دارم. وقتی رسیدیم خونه و روی تخت دراز کشیدم احساس آرامش کردم. واقعا هیچ جایی خونه خود آدم نمیشه. 

خواهرشوهری کلی گل تو خونه شون داره برای همین من چند ماه پیش بهش گفتم برای خونه جدید برام گل درست کنه اونم گفت باشه. هفته پیش گلدونامو براش بردم تا توشو پر کنه گفت باید برم بخرم!! گفتم خوب من که خودم بلدم بخرم میرم میخرم میدم برام درست کنن!!!!! انقدر ناراحت شدم که خدا میدونه به همسری هم گفتم ببین اول گفت درست میکنم بعد پشیمون شد!! همسری گفت میخوای بهش بگم گفتم نه!!! دیگه حسابی رفتم تو قیافه باهاش. تا اینکه جمعه گفت میخوای الان بریم بخریم دیگه منم گفتم کشش ندم گفتم باشه افسوس خلاصه که روز جمعه با خواهر شوهری رفتیم برای بالکن گل خریدم. خیلی خیلی خوشگل شدن. دو تا باکس گل که توش پره گلای رنگارنگه. البته هنوز خونه مادرشوهریه چون ماشین پر بود و نمیتونستیم ببریمشون. 

دلم میخواست اولین مهمونام تو خونه جدید خانواده خودم باشن ولی مامان میگه اول مادرشوهرت اینا رو دعوت کن. حالا احتمالاً بگم این جمعه بیان. البته هنوز معلوم نیست. هفته دیگه هم میخوان برن شمال، دیروز خواهرشوهری زنگ زد گفت اگه مامانت میخواد عمل کنه ما مسافرتمونو عقب میندازیم که دختری رو نگه داریم. یه مقداری تعجب کردم و البته خوشحال هم شدم! فکر نمیکردم همچین پیشنهادی بده ابرو 

 

دعا کنین که همه چیز به خیر و خوشی بگذره منظورم عمل مامان و دندون دختریه.

 

راستی دیروزم سالگرد عقدمون بود! 6 سال گذشت. بابا همیشه برامون شیرینی میخرید...

نظرات ()



روزانه
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/۱/٢۳

دیروز یه مقدار زودتر از شرکت اومدم بیرون که با همسری بریم خونه. البته همسری ما رو گذاشت و خودش دوباره رفت سر کار. 

یه مقدار جمع و جور کردم، جاکفشی که تازه خریدیم رو توشو چیدم، ماشین لباسشویی زدم، با دختری بازی کردم بعدشم یه خورشت بادمجان توپ درست کردم در حد بنز خوشمزه یعنی من عاشق خورشت بادمجونم. برنج گذاشتم و با کمک دختری سالاد درست کردم. البته میخواستم دسرم درست کنم که دیگه حسش نبود! 

همسری اومد خونه با هم شام خوردیم و بعدشم بستنی. استثناَ دیشب همسری زودتر از من رو مبل خوابش برد. دیگه منم از جان گذشتگی کردم و دختری رو خوابوندم. 

نظرات ()



عکس
نویسنده: گیسو خانوم - ۱۳٩۱/۱/٢۱

خب بالاخره من موفق شدم عکس بذارم عینک  مرسی از آدرسهایی که بهم داده بودین. 

فعلا عکسای اصفهان و شیراز رو میذارم تا بعد ایشالله عکسای خونه 

اینجا سقف یکی از اتاقای نارنجستان قوامه. سقف چوبی کار شده بود

 

اینجا هم حیاط همون نارنجستان قوامه!

اینجا هم که باغ ارمه. البته تو اردیبهشت خیلی قشنگ تره چون پره گلای قشنگ میشه. واقعا مثل بهشت

اینجا هم که آرامگاه سعدیه یه روز عصری رفتیم اونجا و جاتون خالی فالوده زعفرانی خوردیم که من به علت شیرینیه زیاد نصفشو ریختم دور منتظر

اینجا هم آرامگاه کورش کبیره. دختری تو ماشین خوابش برده بود و ما مجبور شدیم جدا جدا بریم ببینیم ابرو واقعا با بچه کوچیک خیلی سخته مسافرت.

اینم هتلمون تو اصفهان بود. هتل سنتی اصفهان که من عاشقش شدم. خیلی کوچیک بود و بناش مال 400 سال پیش بود. برای همین پارکینگ نداشت. خودشم تو یکی از کوچه های باریک بازار بود که به میدان نقش جهان میرسید.

اینم یه نمای دیگه از هتل. سه تا پنجره سمت راست اتاق ما بود. اون وسط هم میشد حیاط و دورش بقیه اتاقای هتل بودن. 

همون صبحی که اصفهان بودیم از هتل پیاده رفتیم سمت بازار نقش جهان و تو همون خیابونی که داشتیم میرفتیم اینجا رو دیدیم ازش عکس گرفتیم نیشخند برای همین نمیدونم چیه!

اینم میدون عزیز من که واقعا نصفه هنر جهان توشه

 

ببخشید که انقدر با تاخیر عکس گذاشتم!!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »