فکر کنم یک هفته بیشتره که هیچ پستی نذاشتم. نمیدونم چرا حسش نیست. بیشتر وقتا نا امیدم و غصه دارم. شاید دلیل خاصی نداشته باشه، شایدم بخاطر اینه که خیلی به چشمم فکر میکنم. هی به خودم میگم که همه چیز درست میشه ولی خوب چه میشه کرد که انگار افکار منفی دست از سر آدم برنمیدارن.
این هفته اتفاق خاصی نیفتاد فقط یکی از فامیلامون که چند وقت پیش هم راجع بهش نوشته بودم فوت شد و من خیلی خیلی ناراحت شدم. وقتی یه پدر خوب و مهربون از دنیا میره تنها چیزی که فکر منو مشغول میکنه اینه که دختراش چیکار میکنن. البته میدونم که زندگی در جریانه و زمان خیلی چیزا رو حل میکنه ولی هیچ چیزی جای پشتیبانی پدر رو نمیگیره.
کاشکی یه ذره روحیه ام بهتر میشد و دنیا بهم میخندید، شایدم من باید اول بهش بخندم و همه چیزو ساده بگیرم
ولی در کل خوب بود. مدیر عاملمون هم کلی ازم تعریف کرد
فرداش هم با یکی از همکارای قبلیم که الان تقریبا 11 ساله با هم دوستیم رفتیم تو کافی شاپ همون هتلی که همایش بود یه کافه گلاسه دبش زدیم به بدن. دختر خیلی خوبیه ولی الان چند ساله که یه شرکت دیگه کار میکنه.
اونا هم از خونه مون تعریف کردن. 
)
به مناسبت روز کارگر. اگه بشه میخوام برم موهامو کوتاه کنم چون وضع موهام خیلی خیلی بد شده. خیلی وزوزی و در هم برهم شده 

یکی از دوستای همسری بود و اولش میگفت دست و دلم میلرزه نمیتونم براش کار کنم انگار دختر خودمه. البته تمام مدت دختری داشت گریه میکرد. خیلی سریع کارشو انجام داد حالا باید دوباره سه هفته دیگه بریم برای یه دندون دیگش. آخرشم دوتا انگشتر بهش جایزه داد. این ترس دختری از دندونپزشکی فکر کنم ارثیه! چون منم همینطورم! دختری تو اتاق دکتر گریه میکرد منم تو اتاق انتظار!!! 
خلاصه که روز جمعه با خواهر شوهری رفتیم برای بالکن گل خریدم. خیلی خیلی خوشگل شدن. دو تا باکس گل که توش پره گلای رنگارنگه. البته هنوز خونه مادرشوهریه چون ماشین پر بود و نمیتونستیم ببریمشون.
یعنی من عاشق خورشت بادمجونم. برنج گذاشتم و با کمک دختری سالاد درست کردم. البته میخواستم دسرم درست کنم که دیگه حسش نبود! 







برای همین نمیدونم چیه!
